日久生情
有情饮水饱,无情食饭饥。
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:26 توسط محمدرضا
|
وقتی داشتم باهاش صحبت میکردم
به چشمام نگاه میکرد
اما اصلا حواسش به من نبود
و غافل بود که من دارم حرفای آخرم رو میزنم.
خیلی آزار دهنده است وقتی خاطرهای دلگرم کننده را به یاد میآوری
و به شدت احساس سرما میکنی!
اینکه بدانی کسی؛
جایی به فکر توست
و در گوشه گرم و امنی از قلبش
جایی برای تو نگه داشته؛
به لحافی نرم میمانَد
که دور خودت بپیچی
و از سرما در امان بمانی!
ممنون🌹